نویسنده : zahra DN ; ساعت ٥:٠٦ ‎ب.ظ روز شنبه ۱ بهمن ،۱۳۸٤

 

  
نویسنده : zahra DN ; ساعت ٥:٠٥ ‎ب.ظ روز شنبه ۱ بهمن ،۱۳۸٤

سال نو مبارک

سال خوبی پيش رو داشته باشيد.......همراه با سلامت و شادمانی

  
نویسنده : zahra DN ; ساعت ۱٠:٤٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٧ اسفند ،۱۳۸۳

 

تعطيلی وبلاگ به علت شروع کلاسها

 

همگی موفق باشيد.

  
نویسنده : zahra DN ; ساعت ۱:٤٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٩ مهر ،۱۳۸۳

فاصله ها خاطره ها

در میان من و تو فاصله هاست

                                  گاه می اندیشم،

می توانی تو به لبخندی این فاصله را برداری

                                 تو توانائی بخشش داری.

زهرا جون

  
نویسنده : zahra DN ; ساعت ۱:٥۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٤ فروردین ،۱۳۸۳

 

  
نویسنده : zahra DN ; ساعت ٥:٥٢ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۱ فروردین ،۱۳۸۳

 

ارزش لبخند

هزينه اي ندارد ؛ ولي بسيار چيزهاي گرانبها مي آفريند.
کساني را که دريافتش مي کنند غني مي سازد ، ولي کساني را که آن را مي بخشند فقير نمي کند.
به سرعت برق مي آيد ، اما خاطره اش تا ابد پايدار مي ماند.

هيچ کس آنقدرها غني نيست که بتواند بي آن سرکند و هيچ کس آن قدرها فقير نيست که نتواند از منافع آن بهره مند گردد.
در خانه شادماني و خوشي مي آفريند ، در تجارت خير و برکت مي آورد و نشانه دوستي و محبت است .
آن را نمي شود خريد ، گدايي کرد ، قرض گرفت و يا دزديد ؛ زيرا کالايي زميني نيست و تا وقتي بخشيده نشود ، به دست نمي آيد .

آرامش پس از خستگي ، روز روشن پس از شب نااميدي ، خورشيد شادماني پس از ابرهاي اندوه ؛ 
و بهترين پادزهربراي حل مسائل زندگي است .
و اگر در لحظه اي از روز خود با فردي برخورد کرديد که آنقدر خسته بود که نتوانست به شما لبخند بزند ، آيا شما يکي از لبخندهاي 
زندگي بخشتان را به او هديه مي کنيد ؟... چون هيچکس به اندازه آدمهايي که ديگر لبخندي ندارند تا نثار کسي کنند نيازمند لبخند نيست .

پس سخاوت را آذين بخش رفتار خود کنيد تا اين هديه آسماني نثار همگان شود

زهرا جون پس بيايد سعی کنيم هميشه لبخند به لب داشته باشيم .

شاد باشيد

  
نویسنده : zahra DN ; ساعت ٢:۳٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٠ فروردین ،۱۳۸۳

سال نو مبارک باد

سال نو مبارک باد

دوستان گرامی سال نو و بهار را به همگی تبريک ميگم و برای تمامی دوستان سال خوبی رو آرزو ميکنم .....شاد باشيد

زهرا جون

  
نویسنده : zahra DN ; ساعت ۳:٢۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٦ فروردین ،۱۳۸۳

رد پا

زمینی خشک بود م که هر روز در انتظار شب به جای پای خورشيد می نگريستم..... تا ماه را ببينم

کويری بی آب بود م که هر سال در انتظار باران به سفيدی های آسمان دست دراز ميکردم

تا اين که تو آمدی

تو آفتاب و تو مهتابم شدی

تو تابستان و تو بهارم شدی

همه چيز طلايی شد حتی خودم

ولی افسوس .....

که اين چرخ کج مدار لحظه ای درنگ نمی شناسد

تو نماندی ورفتی و من را با تنهايم تنها گذاشتی

ولی وقت رفتن چشمانت به من گفت:دوستت دارم ....با من بيا....

و من هر روز به دنبال شب رد پای خورشيد را تا گم شدن دنبال ميکنم تا ماه گوشه ای از زيباييت را در خاطرم زنده کند

و هر سال فصل ها را می شمارم تا در فصل باران طراوتت را زمزمه کنم

ومی گردم به دنبال رد پای تو در هر چيز

وتنهاييم هميشه پر از تو است

و هنوز طلايی هستم
زهرا جون
  
نویسنده : zahra DN ; ساعت ۱٠:۳٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٤ اسفند ،۱۳۸٢

من دلم ميخواست بدونی

نمی گم خطا نكردم، من كه ادعا نكردم
همه گفتن بی وفايی ، من كه اعتنا نكردم
عازم سفر شدی تو، من دلم می خواست بمونی
واسه موندن تو اما به خدا دعا نكردم
واسه تو كلی نوشتم كه يه جوری مبتلا شی
تقصير منه كه آخر تو رو مبتلا نكردم
توی كوچهء رفاقت يه سلام جواب ندادم
تو دلم تويی اون و با كسی آشنا نكردم
می دونم دوسم نداری حتی قد يه قناری
اما عاشقم هنوزم بدون اشتباه نكردم
ما جايی قرار نداشتيم جز تو كوچه های رويا
اين دفعه تو اومدی من به قرار وفا نكردم
زير دين ناز چشمات عمريه دارم می سوزم
تا خاكستری نشه دل دينمو ادا نكردم
اومدن واسه نصيحت به بهانهء يه صحبت
عمرشون كلی تلف شد چون تو رو رها نكردم
راه آسمون كه بسته س گرچه قلبامون شكسته س
تا بحال اينقدر خدا رو اينجوری صدا نكردم
تو من و گذاشتی رفتی خواستی من ديوونه تر شم
باورت نمی شه شايد آخه جون فدا نكردم
نامه های عاشقونه با نشونه بی نشونه
اما از كسای ديگه س پس اونارو وا نكردم
يادته عكست و دادی بذارم تو قاب قلبم
بعد از اون روز ديگه هرگز به كسی نگاه نكردم
تو از اون روزی كه رفتی ـ نه تو رفتی كه بينی
تا قيامت هم تو رو من از خودم جدا نكردم
  
نویسنده : zahra DN ; ساعت ۱۱:٥٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٤ اسفند ،۱۳۸٢

کنارم باش

تو همراه ستاره ها مي درخشي
من بي تو در اين دنيا ندارم نقشي
اي آشناي ديروز و يار امروزم
براي غمهايم تو باش چون آذرخشي
مرا از غم رها كن و با شادي آشنا كن
در كنار شاديم داشته باش نقشي
اي كه شادي روزگارم از توست , كنارم باش
گر خطايي سر زد از من خواهم كه مرا ببخشي

  
نویسنده : zahra DN ; ساعت ٢:۳٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۳٠ بهمن ،۱۳۸٢

شعر زندگی از بهترين داداشم

من برای تو چه بودم يک اسير يا يک فرشته

تو برای من هميشه زندگی بودی فرشته

من از اين بغز درونم از تو شعرهايی سرودم

تو رو در خودم کشيدم قصه دلم سرودم

قصه  ی دلی شکسته که تو دنيايی نشسته

که تموم لحظه هايش ضربه های غم نشسته

توی نور تو اين ستاره توی اين رقص شبانه

توی اين سکوت فردا توی اين شعر زمانه

ای زمونه دل من از تو شکسته

دل من از اين جداييها شکسته

حالا ديگه دل من ميخواد بمونه

توی دنيا مثه يک عشق نهوفته

پس بزار اين دلم بدی نبينه

چونکه اين دلم ديگه طاغت نداره

بنشينه کناره جويباری بنوازه گيتار از اين جدايی

  
نویسنده : zahra DN ; ساعت ٢:۱٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۳٠ بهمن ،۱۳۸٢

 

زندگي پنجره است
زندگي امدن صبح و روزي دگر است
زندگي برگ گليست
زندگي را نتوان خواند به يك سطر و دو سطر
زندگي قصه با هم بودن است
زندگي اينه صلح و صفاست
زندگي معني تبدار نگاه من و توست
زندگي جان دادن لب تشنه اي بر پاي رود
زندگي بوي بهاران را ز جان حس كردن است

زهرا جون

  
نویسنده : zahra DN ; ساعت ۱:۱٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٩ بهمن ،۱۳۸٢

نياز

نـيـاز بـا تـو بـودن آغـاز هـجـرتـم بـود
بوسيدن گل ياس ،هميشه حاجتم بود

آنسان كه گويي ،پر شورم و حرارت
كمين قلبت اي گل مستاه حجتم بود

شهره شهر بودن ،جامي نبود شيرين
تسخير شهر عشقم،بنيان نيتم بود

پيان هجرت من ،محو حقيقتي است
نور جمالت اي گل نشان هستي ام بود

حاشا !نباشد آن دم ،بي تو ترانه خواندن
دامان تو گرفتن ،سراب حسرتم بود

زهرا جون

با من بيا يك دم فرمان هم رهي ده
با تو هميشه بودن ،عشق سرودنم بود

  
نویسنده : zahra DN ; ساعت ۱:٠٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٩ بهمن ،۱۳۸٢

صداقت

صداقت يعني از مرز افق ها

به قصد ديدن رويت گذشتن

ميان كوچه هاي سبز احساس

به دنبال قدمهاي تو گشتن

  
نویسنده : zahra DN ; ساعت ۱:۱٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٧ بهمن ،۱۳۸٢

اشک

باز هم اين چشم ابري با من است
خانه با فانوس اشكم روشن است

زهرا جون

  
نویسنده : zahra DN ; ساعت ۱:٠۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٧ بهمن ،۱۳۸٢

 

if ( you can understad  me ) then 
     ; I can understand  you
else 
     ; return false

but just IF...

زهرا جون

  
نویسنده : zahra DN ; ساعت ۱۱:٢۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٦ بهمن ،۱۳۸٢

Valentine

Happy ValentineHappy Valentine's Day

  
نویسنده : zahra DN ; ساعت ٧:۱۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٦ بهمن ،۱۳۸٢

هر احساسی عشق نيست

هر گاه شاعري را يافتي كه مي گفت:
"در زندگي خود ؛ دوبار عاشق شده ام "
بدان كه هرگز عاشق نشده است.
او چيز ديگري را با عشق؛
اشتباه گرفته است ؛
چيزي كه مي تواند ده هزار بار هم تكرار شود.
اين است كه مي گويند خواستن هم هميشه عشق نيست....

زهرا جون

  
نویسنده : zahra DN ; ساعت ۳:۳۳ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۸ بهمن ،۱۳۸٢

نکته

بیشتر کسانی موفق شده اند که کمتر تعریف شده اند(امیل زولا)                                                           

هرگز مجسم نکن که در برابر فاجعه ای که هنوز اتفاق نیفتاده چگونه باید عزا بگیری(نادر ابراهیمی  )

گاه در عشق در می یابیم که رعایت حال دیگری بهتر از پافشاری در اثبات عقیده است(لئو بوسکالیا )

 در لحظه ای که انسان به دنبال شخصی به راه بیافتد از دنبال کردن حقیقت دست برداشته است(کریشنا مورتی )

 زهرا جون

  
نویسنده : zahra DN ; ساعت ۳:٠٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٦ بهمن ،۱۳۸٢

عشق

عشق نه يك كلام بلكه خود مجموعهاي از كلام است ، عشق در يك نگاه بسيار زيبا وشادي آفرين است واز نگاهي ديگر بسيار رنج آور ، ناراحت كننده وبغض آفرين است در پناه عشق خيلي چيزها تغيير مي كنند بسياري از مسايل كه شايد هيچ مفهومي نداشتند و شا يد فقط در حد داستان و يا روايت مفهوم داشتند جنبه ي عيني به خود مي گيرند وديد آدمي و كارهاي آدمي تغيير مي كند ولي در عين حال بازهميشه مي گويم عشق زيباست وازانواع عشق زيباترين نوع آن عشق دو طرفه است .
عشق اگر يك طرفه باشد تمام وجود فرد عاشق را ازاو مي ربايد اورا به موجودي عليل و ناتوان ، ضعيف و خوار بدل مي سازد موجودي كه هيچ كاري و هيچ تصميمي شايد گاه نمي تواند بگيرد ، وجود آدمي خرد مي شود و آد م گاهي احساس له شدن مي كند علت اين امر هم مشخص است چون تمام وجود عاشق نياز است وعاشق محتاج است .
دريغ از اينگونه عشق مخصوصاُ زمانيكه نمي تواني يا نمي داني چگونه ميزان علاقه ات را مي تواني ابراز كني و با پاسخ نه معشوق راهي جز عقب نشيني و عزلت نشيني نداري . راهي كه شايد اشتباه ويا ناعاقلانه باشد اما به نظر تنها راه درست در چنين شرايطي باز همين است .
اما سؤال بزرگ من اين است بعد از اين همه مدت تا كي بايد سكوت ادامه يابد ؟ تاكي با يد از يكديگر بگريزيم ؟ اصلاُ معناي اِين فرار چيست ؟ واقعاُ چرا بايد يكي اين قدر عاشق شود درحاليكه حداقل طرف مقابلش حتي براي ذره اي هم حاضر نشودكه به او روي خوش نشان دهد ؟ اينها وبسياري سؤالات ديگر درذهن هر عاشق دردمندي همواره بوده و هست و شايد خواهدماند اميدوارم كه روزي پاسخ سؤالاتم را بيابم وبه تو يگانه زيباي خودم برسم و از اين تنهايي رهايي يابم .
شايد هم من بايد آرزو ميكردم كه مثل بسياري ديگر از آدمها عاشق نمي شدم ولي چه كنم كه من نمي توانم مثل آن بقيه با شم ودلم به من اجازه نمي دهد كه عاشق نباشم من عاشقم و از اين بابت بسيار خوشحالم و اميدوارم كه اين موضوع را اوهم به معناي واقعي كلمه دريابد و من به اميد آن روزيكه بتوانم به راحتي علاقه ام را به او ابراز كنم زمان را سپري ميكنم و اميدوارم خدا من را به او برساند .

  
نویسنده : zahra DN ; ساعت ٢:۳٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٤ بهمن ،۱۳۸٢

زيبا ی من

مي دانم كه آدمي همواره آنچه را كه آرزومند آن است به دست نمي آورد .
مي دانم چه بسيار زيباييها و چه بسيار آرمانها ست كه در وجود بسياري از ما انسانها نهفته است ولي بنا بر گردش چرخ روزگار آدمي به آنها دست نمي يابد .
اما بر اين عقيده هم پايبندم كه هيچ چيز در اين دنيا بدون تلاش حاصل نخواهد شد و اين اميد رسيدن به آنهاست كه هر لحظه آدمي را بر آن مي دارد كه حركت كند.
و اما باز بسيار شنيده ام كه مي گويند هميشه آدمي آنكه را دوست مي دارد و در نگاهش بهترين است را به دست نمي آورد اما اينها باعث نمي شوند كه من هم كه او را دوست دارم فراموش سازم و از حركت و تلاش براي رسيدن به او باز ايستم بلكه حتي اگر او احساسي نسبت به من نداشته باشد باز تلاش مي كنم تا به او نشان دهم كه او را تا چه حد دوست دارم.
البته مي دانم كه اگر در اين راه مشكلي باشد آن ، اين است كه شايد در بيان احساسم نسبت به او ضعيفم و شايد جسارت لازم در بيان آنها را ندارم

  
نویسنده : zahra DN ; ساعت ٢:۳۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٤ بهمن ،۱۳۸٢

شعاری برای زیستن

حرمت اعتبارخود را

هرگز در میدان مقایسه ی  خویش با دیگران مشکن

که ما هریک یگانه ایم موجودی بی نظیر وبی تشابه

 و آرمانهای خویش را

به مقیاس معیارهای دیگران بنیاد مکن

تنها تومیدانی که « بهترین » در زندگانیت چگونه معنا می شود

 از کنار آنچه با قلب تو نزدیک است آسان مگذر

بر آنها چنگ در انداز آن چنان که بر زندگی خویش

که بی حضور آنان ، زندگی مفهوم خود را از دست می دهد

 با دم زدن در هوای گذشته و نگرانی فرداهای نیامده

زندگی را مگذار که از لابلای انگشتانت فرو لغزد وآسان هدر شود

 هر روز همان روز را زندگی کن و بدینسان تمامی عمر را به کمال زیسته ای

و هرگزامید از کف مده آنگاه که چیز دیگری برای دادن در کف داری

 همه چیز در آن لحظه ای به پایان می رسد که قدمهای تو باز می ایستد

و هراسی به خود راه مده از پذیرفتن این حقیقت که هنوزپله ای تا کمال فاصله باشد

تنها پیوند میان ما خط بازگشت همین فاصله هاست

 برخیز وی بی هراس خطر کن ، در هر فرصتی بیاویز وهم بدینسان است که به مفهوم شجاعت دست خواهی یافت

آنگاه که بگوئی دگر نخواهمش یافت عشق را از زندگی خویش رانده ای

 عشق چنان است که هر چه بیشتر ارزانی داری سرشار تر شود و هرگاه آن را تنگ در مشت گیری آسانتر از کف رود پروازش ده تا که پایدار بماند

رویاهایت را فرو مگذار، که بی آنان زندگانی را امیدی نیست وبی امید زندگی را آهنگی نباشد از روزهایت شتابان گذر مکن که در التهاب این شتاب نه تنها نقطه ای سر آغاز خویش که حتی سر منزل مقصود را گم کنی

زندگی مسابقه نیست زندگی یک سفر است و توآن مسافری باش که در هرگامش ترنم خوش لحظه ها جاریست

  
نویسنده : zahra DN ; ساعت ٢:۳۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٤ بهمن ،۱۳۸٢

 

  
نویسنده : zahra DN ; ساعت ٤:۳٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٢ بهمن ،۱۳۸٢

 

  
نویسنده : zahra DN ; ساعت ٤:۱٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٢ بهمن ،۱۳۸٢

عشق و ديوانگی

زمانهاي قديم وقتي هنوز راه بشر به زمين باز نشده بود فضيلتها و تباهي ها دور هم جمع شده بودند. ذکاوت گفت: بياييد بازي کنيم ، مثل قايم باشک. ديوانگي فرياد زد: آره قبوله، من چشم می زارم. چون کسي نمي خواست دنبال ديوانگي بگردد همه قبول کردند. ديوانگي چشم هايش رابست و شروع به شمردن کرد!! يک..... دو.....سه ... همه به دنبال جايي بودند تا قايم بشوند نظافت خودش را به شاخ ماه آويزان کرد. خيانت داخل انبوهي از زباله ها مخفی کرد. اصالت به ميان ابرها رفت و هوس به مرکز زمين به راه افتاد. دروغ که مي گفت به اعماق کوير خواهد رفت، به اعماق دريا رفت. طعم داخل يک سيب سرخ قرار گرفت. حسادت هم رفت داخل يک چاه عميق. آرام آرام همه قايم شده بودند و ديوانگي همچنان مي شمرد: هفتادوسه،...... هفتادو چهار اما عشق هنوز معطل بود و نمي دانست به کجا برود. تعجبي هم ندارد قايم کردن عشق خيلي سخت است. ديوانگي داشت به عدد100 نزديک مي شد، که عشق رفت وسط يک دسته گل رز و آرام نشست. ديوانگي فرياد زد، دارم ميام، دارم ميام ... همان اول کار تنبلي را ديد. تنبلي اصلا تلاش نکرده بود تا قايم شود.بعدهم نظافت را يافت و خلاصه نوبت به ديگران رسيد اما از عشق خبری نبود. ديوانگي ديگر خسته شده بود که حسادت حسوديش گرفت و آرام در گوش او گفت: عشق در آن سوي گل رز مخفي شده است. ديوانگي با هيجان زيادي يک شاخه از درخت کند و آنرا با قدرت تمام داخل گلهاي رز فرو کرد. صداي ناله اي بلند شد . عشق از داخل شاخه ها بيرون آمد، دستها يش را جلوي صورتش گرفته بود و از بين انگشتانش خون مي ريخت. شاخه ي درخت چشمان عشق را کور کرده بود. ديوانگي که خيلي ترسيده بود با شرمندگي گفت: حالا من چکار کنم؟ چگونه ميتوانم جبران کنم؟ عشق جواب داد: مهم نيست دوست من، تو ديگه نميتواني کاري بکني، فقط ازت خواهش مي کنم از اين به بعد يار من باش. همه جا همراهم باش تا راه را گم نکنم. و از همان روز تا هميشه عشق و ديوانگي همراه يکديگر به احساس تمام آدم هاي عاشق سرک مي کشند.
 
  
نویسنده : zahra DN ; ساعت ٤:۱۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٢ بهمن ،۱۳۸٢

عشق

 عشق زمان را فراموش می کند ولی فراموش نمی شود .

زهرا جون


  
نویسنده : zahra DN ; ساعت ٢:۳٠ ‎ب.ظ روز شنبه ٤ بهمن ،۱۳۸٢

 

  
نویسنده : zahra DN ; ساعت ۱٠:۳٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٤ دی ،۱۳۸٢

بازم زمستون

  
نویسنده : zahra DN ; ساعت ۱٠:۳۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٤ دی ،۱۳۸٢

به دل پناه ببر!

هميشه وقتي تنها و نااميد و ملول          تنت,روانت,از دست اين و آن خسته ست

هميشه وقتي رخسار اين جهان تاريک        هميشه وقتي درهاي آسمان بسته ست

هميشه گوشه ي گرمي به نام دل با توست       که صادقانه تر از هرکه با تو پيوسته ست

به دل پناه ببر!آخرين پناهت اوست        تو را چنان که تمناي توست دارد دوست

زهرا جون

  
نویسنده : zahra DN ; ساعت ۱٠:۳٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٤ دی ،۱۳۸٢

عطر تو

بي تو مرا روز طلايي نبود
 
فاجعه بود اين كه جدايي نبود
 
چون به نگه نقش تو تصوير شد
 
اشك من از شوق سرازير شد
 
اشك كجا گريه ي باران كجا
 
باده كجا نامه ي ياران كجا
 
بر سر هر واژه كه كاوش كند
 
عطر تو از نامه تراوش كند
 
عكس تو و نامه ي تو ديدنيست
 
بوسه ز نقش لب تو چيدنيست
 
هر چه نوشتي همه بوي تو داشت
 
بر دل من مژده ز سوي تو داشت
زهرا جون
  
نویسنده : zahra DN ; ساعت ٥:٢٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۱ دی ،۱۳۸٢

 

براي زيستن دو قلب لازم است ؛
قلبي كه دوست بدارد .. قلبي كه دوستش بدارند ؛
قلبي كه هديه كند .. قلبي كه بپذيرد ؛
قلبي كه بگويد .. قلبي كه جواب بگويد ؛
قلبي براي من .. قلبي براي انسانيكه من مي‌خواهم تا انسان را در كنار خود حس كنم ؛
درياهاي چشم تو خشكيدني است ...
من چشمه‌اي زاينده مي‌خواهم .
آن سوي ستاره‌ها من انساني مي‌خواهم :
انساني كه مرا بگزيند .. انساني كه من او را بگزينم ؛
انساني كه به دستهاي من نگاه كند؛
انسانس در كنار من ....
انساني دركنارم .. آيينه‌اي در كنارم
تا در او بخندم .. تا به من بخندد .....

زهرا جون

  
نویسنده : zahra DN ; ساعت ٤:۳٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٥ دی ،۱۳۸٢

تو

من و دريا، غزلي ناب سروديم از تو
غزلي مثل تو ناياب سروديم از تو
 
بسكه زيبا شده آنان كه ندانند تو را
در خيال اند كه در خواب سروديم از تو
 
آسمان بود كه از دست زمين مي افتاد
بسكه ما در تب و در تاب سروديم از تو
 
زهرا جون
  
نویسنده : zahra DN ; ساعت ٤:٠۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٥ دی ،۱۳۸٢

سال نو ميلادی به همگی مبارک.

 

 Happy New Year With Best Wishes

  
نویسنده : zahra DN ; ساعت ٥:٠٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٠ دی ،۱۳۸٢

زمستان

 

 من اینجا بس دلم تنگ است
و
هر سازی که می‌بینم بدآهنگ است..
بیا
ره‌توشه برداریم
قدم
در راه بی‌برگشت بگذاریم
ببینیم
آسمان هر کجا آیا همین رنگ است؟!..
همین رنگ است...؟

 

 

 

 

 

 

  
نویسنده : zahra DN ; ساعت ٤:٢٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢ دی ،۱۳۸٢

 

ديدي آخرش من و گذاشت و رفت
از زمين قلبم و برنداشت و رفت
ديدي آخرش من و ديوونه كرد
واسه رفتن همينو بهونه كرد
ديدي اون وعده هايي كه رنگي بود
تمومش فقط واسه قشنگي بود
ديدي اون كه دلم و بهش دادم
رفت و از چشمهاي نازش افتادم
ديدي اوني كه مي گفت مال منه
دم آخر نيومد سر بزنه
ديدي خط زداسممواز دفترش
رفت و اسفند نزدم دور سرش
ديدي اون نخواست برم به بدرقش
ديدي كه باختم توي مسابقش
ديدي مهربونيا و زد كنار
رفت و چشمام و گذاشت تو انتظار
ديدي رفت گذاشت به پاي سرنوشت
گفت شايد بينمت توي بهشت
ديدي بي خبر گذاشت و رفت سفر
گفت بذار بمونه چشم اون به در
ديدي افتاد اسم من سرزبون
همشون گفتن به اون نامهربون
ديديكه دعاها مستجاب نشد
آخرم دلش واسم كباب نشد
ديدي لااقل نزد به پنجره
كه بهم خبر بده مي خواد بره
ديدي رفت بدون هيچ سرو صدا
ولي من سپردمش دست خدا
ديدي بي خداحافظي رونه شد
دل من وقتي شنيد ديوونه شد
ديدي قولاش و گذاشت تو چمدون
كه ديگه نمونه از اونا نشون
ديدي آخرش من و نظر زدن
توسر اين دل در به در زدن
ديدي آخرش من و تنها گذاشت
تشنه رو تو حسرت دريا گذاشت
يعني رفته اونجا آشيان كنه؟
يا مي خواسته من و امتحان كنه؟
ديدي خواستمش ولي من و نخواست
اينم از بازياي دنياي ماست
حالا چند روزيه كه بدون اون
چشم من خيره شده به آسمون
امون از عاشقياي چن روزه
كه فقط يكي تو حسّ اش مي سوزه
چه كنم خدا پشيمونش كنه
يا كه مثل من پريشونش كنه
رفت و ديگه نمي ياد به شهر ما
بهتره بسپرمش دست خدا

  
نویسنده : zahra DN ; ساعت ۱۱:٢٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٧ آذر ،۱۳۸٢

می شد

  
نویسنده : zahra DN ; ساعت ٥:٥۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٦ آذر ،۱۳۸٢

عشق بادبادکی

می شد از بودن تو عالمی ترانه ساخت
کهنه ها رو تازه کرد ، از تو یک بهانه ساخت

با تو می شد که صدام همه جا رو پر کنه
تا قیامت اسم ما قصه ها رو پر کنه

اما خیلی دیر دونستم تو فقط عروسکی
کور و کر بازیچه باد، مثل یک باد بادکی

دل سپردن به عروسک منو گم کرد تو خودم
تو رو خیلی دیر شناختم، وقتی که تموم شدم

اگه دست رفیق دستام، نه شریک غمم بودی
واسه حس کردن دردام خیلی خیلی کم بودی

توی شهر بی کسی هام تو رو از دور میدیدم
با رسیدن به تو افسوس به تباهی رسیدم

شهر بی عابر و خالی،شهر تنهایی من بود
لحظه شناختن تو لحظه تموم شدن بود

مگه میشه از عروسک شعر عاشقونه ساخت
عاشق چیزی که نیست شد،روی دریا خونه ساخت

  
نویسنده : zahra DN ; ساعت ٧:٠۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٤ آذر ،۱۳۸٢

دوستم داشته باش


دوستم داشته باش ، دوستم داشته باش
بادها دلتنگند ، دستها بيهوده ، چشمها بي رنگند
دوستم داشته باش
شاخه ها مي لرزند ، برگها مي سوزند ، يادها مي گندند
باز شو تا پرواز ، سبز باش از آواز ، آشتي كن با رنگ ، عشق بازي با ساز
دوستم داشته باش
سيبها خشكيده ، ياسها پوسيده ، شير هم ترسيده
دوستم داشته باش
عطرها در راهند ، دوستت دارم ها ، آه چه كوتاهند
دوستت خواهم داشت ، بيشتر از باران ، گرمتر از لبخند، داغ چون تابستان
دوستت خواهم داشت
شادتر خواهم شد ، ناب تر ، روشن تر ، بارور خواهم شد
دوستم داشته باش
برگ را باور كن ، آفتابي تر شو ، باغ را از بر كن
دوستم داشته باش
عطرها در راهند ، دوستت دارم ها ، آه چه كوتاهند
خواب ديدم در خواب آب آبي تر بود، نور پر سوز نبود، زخم شرم آور بود
خواب ديدم در تو، رود از تب مي سوخت، نور گجسو مي بافت، باغچه گل مي دوخت
دوستم داشته باش
عطرها در راهند ، دوستت دارم ها ، آه چه كوتاهند.

زهرا جون







  
نویسنده : zahra DN ; ساعت ۱٢:٢٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٧ آذر ،۱۳۸٢

غم

در اندوه غرق نشو ، بلكه نظاره گر آن باش و از آن لذت ببر، زيرا اندوه زيبايي هاي خاص خود را دارد . وقتي كه آدم شاد است، هيچ گاه مانند زماني كه غمگين است، عميق نيست . شادي مانند موج درياست كه بر روي سطح آب روان است . در حالي كه اندوه، عميق همچون اقيانوس است . اندوه يكي از قطبهاي زندگي است.
اگر غمگين هستي، شروغ كن به آواز خواندن، دعا كردن، رقصيدن؛ هر كاري كه مي تواني بكن و خواهي ديد كه به تدريج عنصر پست به عنصر برتر، يعني طلا تبديل ميشود . هنگامي كه رمز و كليد اين كار را بيابي، زندگي بكلي دگرگون خواهد شد و هيچ گاه مانند سابق نخواهد بود. با اين كليد ميتواني هر دري را بگشايي. و اين شاه كليد چيزي جز ((جشن)) نيست . اگر اندوه خود را به جشن تبديل كني، آنگاه خواهي توانست از مرگ خود نيز حياتي دوباره بيافريني. پس تا وقت هست‌.اين هنر را فرا بگير.
نگذار قبل از اين كه هنر تبديل عنصر پست به عنصر برتر را فرا نگرفته ايي ، مرگ تو را بربايد. اگر بتواني ماهيت اندوه را تغيير بدهي ماهيت مرگ هم تغيير خواهي داد
اگر بتواني بي قيد و شرط جشن بگيريو پايكوبي كني، هنگامي كه مرگ به سراغت بيايد ميتواني بخندي، جشن بگيري وبا شادي از دنيا بروي. هنگامي كه با جشن و شادي بروي ، مرگ نمي تواند تو را بكشد برعكس اين تو هستي كه مرگ را كشته اي . اين كار را شروع كن، امتحانش كن. چيزي براي باختن وجود ندارد. ولي بعضي مردم با اينكه مي دانند چيزي براي از دست دادن وجود ندارد، حتي زحمت امتحان كردن را به خود نمي دهند. واقعا چه چيزي براي از دست دادن وجود دارد ؟؟
  
نویسنده : zahra DN ; ساعت ۱٢:۱٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٧ آذر ،۱۳۸٢

قول خداوند

خدا قول نداده آسمون هميشه آبی باشه و باغ ها پوشيده از گل .
قول نداده زندگی هميشه به کامت باشه .
خدا روزهای بی غصه و شادی های بدون غم و سلامت بدون درد رو هم قول نداده .
خدا ساحل بی طوفان، آفتاب بی بارون و خنده های هميشگی رو قول نداده .
خدا قول نداده که تو رنج و وسوسه و اندوه رو تجربه نکنی .
خدا جاده های آسون و هموار، سفرهای بی معطلی رو قول نداده .
قول نداده کوه ها بدون صخره باشن و شيب نداشته باشن .
رود خونه ها گل آلود و عميق نباشن .
قول داده ؟؟؟!؟!؟؟!؟!؟؟!؟!؟!؟!؟

ولی خدا رسيدن يه روز خوب رو قول داده .
خدا روزی روزانه ، استراحت بعد از هر کار سخت و کمک تو کارها و عشق جاودان رو قول داده . عجب روزی می شه اون روز .
پس ناملايمات زندگی رو شکر بگو و فقط از خودش کمک بگير که او جاودانه است و بس. نااميدی مثل جاده ای پر دست اندازه که از سرعت کم می کنه اما همين دست اندازا نويد يه جاده صاف و وسيع رو بهت می ده. زياد تو دست اندازا نمون.
وقتی حس کردی به اون چيزی که می خواستی نرسيدی خدا رو شکر کن چون اون می خواد تو يه زمان مناسب تر غافلگيرت کنه و يه چيزی فراتر از خواسته الانت بهت بده. يادت باشه تو نمی تونی کسی رو به زور عاشق خودت کنی . پس تنها کاری که می تونی بکنی اينه که شخصی دوست داشتنی باشی و در نظر مردم باارزش و شريف جلوه کنی. بهتر اينه که غرورت رو بخاطر عشقت فراموش کنی تا عشقت رو به خاطر غرورت. هيچ وقت يه دوست قديمی رو ترک نکن چرا که عمرا بتونی کسی رو پيدا کنی که بتونه جای اونو بگيره.

و اين جمله جيمی هندريکس رو هيچ وقت فراموش نکنيم :

" وقتی قدرت عشق بر عشق به قدرت غلبه کنه، اون وقته که دنيا طعم صلح رو می چشه. "


زهرا جون   
نویسنده : zahra DN ; ساعت ۱٢:٠٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٠ آذر ،۱۳۸٢

اندرزهاي کوچک زندگي


1-روز تولد ديگران را به خاطر داشته باش.
2- حداقل سالي يکبار طلوع آفتاب را تماشا کن.
3- براي فردايت برنامه ريزي کن.
4- از عبارت متشکرم زياد استفاده کن.
5- بدان در چه وقت بايد سکوت کني.
6- زير دوش آب براي خودت آواز بخوان.
7- احمقانه رفتار مکن.
8- براي هر مناسبت کوچکي جشن بگير.
9- اجناسي که بچه ها مي فروشند را بخر.
10- هميشه در حال آموختن باش.
11- آنچه مي داني به ديگران بياموز.
12- روز تولدت يک درخت بکار.
13- دوستان جديد پيدا کن اما قديميها را از ياد مبر.
14- از مکانهاي مختلف عکس بگير.
15- راز دار باش.
16- فرصت لذت بردن از خوشي هايت را به بعد موکول نکن.
17- به ديگران متکي نباش.
18-هيچ وقت در مورد رژيم غذاييت با کسي صحبت نکن.
19- اشتباه هايت را بپذير.
20- بدان که تمام اخباري که مي شنوي درست نيست.
21- بعد از تنبيه بچه هايت , آنها را در آغوش بگير و نوازش کن.
22- گاهي براي خودت سوت بزن.
23- شجاع باش , حتي اگر نيستي وانمود کن که هستي , هيچکس نمي تواند تفاوت بين اين دو را تشخيص دهد.
24-هيچوقت سالگرد ازدواجت را فراموش نکن.
25- به کسي کنايه نزن.
26- از بين کتاب هايت آنهايي را امانت بده که بازگشتشان برايت مهم نباشد.
27- به بچه هايت بگو که آنها فوق العاده اند.
28- هرگز به همسرت خيانت نکن.
29- سعي کن هميشه خيلي هوشيار باشي , شانس گاهي اوقات خيلي آرام در مي زند.
30- هميشه ساعتت را پنج دقيقه جلو بکش.
31- کسي را که اميدوار است هيچگاه نا اميد نکن شايد تنها داروي او باشد
32-وقتي با بچه ها بازي مي کني سعي کن آنها برنده شوند
33- هيچگاه در دستگاه پيغام گير تلفن پيام بي معني و نامفهوم نگذار
34- وقت شناس باش
35-از افراد ناشايست دوري کن
36- در پول دادن به بچه هايت خسيس نباش
37- اصالت داشته باش
38- هيچ وقت به سياستمداران اعتماد نکن
39- از حدي که لازم است مهربانتر باش
40- وقتي عصباني هستي به هيچ کاري دست نزن
41- بهترين دوست همسرت باش
42- تا وقتي شغل بهتري پيدا نکرده ايي شغل فعليت را از دست مده
43- سعي کن مفيد ترين و با احساس ترين آدم روي زمين باشي
44- از کسي کينه به دل نگير
45- براي تمام موجودات زنده ارزش قائل شو
46- شکست را به راحتي بپذير.
47- وقتي پيروز شدي فخر فروشي نکن.
48- خودت را در گير مسائل بي اهميت نکن.
49- هرگز به کسي نگو که خسته و افسرده به نظر مي آيد.
50- هميشه به قولت وفادار باش.
51- تا مي تواني جدايي ها را به وصال تبديل کن.
52- عادت کن که هميشه حتي زماني که ناراحت هستي خودت را سرحال نشان دهي.
53- زندگي را سخت نگير.
54- هيچ وقت قمار بازي نکن.
55- وقتي با کار سختي روبرو شدي به خودت تلقين کن که شکست غير ممکن است.
56- از وسايلت به خوبي محافظت کن.
57- انتظار نداشته باش که پول برايت خوشبختي بياورد.
58- براي تغيير دادن ديگران بيش از اين تلاش نکن.
59- هميشه خوش ظاهر و شيک پوش باش.
60- پلها را از بين نبر شايد مجبور شوي بار ديگر از رودخانه عبور کني.
61- خودت را دست کم نگير.
62- متواضع و فروتن باش.
63- در ماشينت را هميشه قفل کن.
64- قدرت بخشندگي را از ياد مبر.
65- نسبت به مردمي که به تو مي گويند خيلي صادق و بي ريا هستي محتاط باش.
66- دوستي هاي قديم را دوباره تازه کن.
67- سعي کن زندگي همواره برايت پيام داشته باشد.
68- کتاب مورد علاقه ات را براي بار دوم بخوان.
69- طوري زندگي کن که روي سنگ قبرت بنويسند: شخصي که از هيچ چيز در زندگيش پشيمان نبود.






  
نویسنده : zahra DN ; ساعت ۱۱:٥۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٤ آذر ،۱۳۸٢

نيروی عشق

گاهي در خلوت تنهاييمون وقتي بارون غم
پنجره سكوت خستگيهامونو نمناك ميكنه.
وقتي طوفان بي پناهي داره از پا درمون مياره .
وقتي دلمون زير فشار سختيها به گريه پناه مي بره
شايد وسعت دريا بتونه كمي آروممون كنه
دريا
با اون آرامش خيالي هنگامي كه فرياد دردهاش موجي ميشه وهراسون به ساحل پناه مي بره
گويي دنبال گمشده اي ميون صخره ها رو جستجو ميكنه
شايد غربت و انتظار كوير كمك كنه تنهايي خودمونو فراموش كنيم.
نگاه كوير ترانه بارون رو زمزمه ميكنه
باروني كه زخمهاي كهنه و عميقش رو التيام بده
شايد دريا هيچ وقت گمشدش رو پيدا نكنه
شايد كوير تا هميشه در انتظار بارون
زخمهاي جديدتري رو تجربه كنه
ولي قدرتي جادويي اجازه نميده خستگي دريا و تنهايي كوير از پا درشون بياره
نيرويي كه در تلخ ترين لحظات شيريني رسيدن رو به يادشون مي ياره
نيروی عشق


  
نویسنده : zahra DN ; ساعت ۱۱:۳۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٤ آذر ،۱۳۸٢

13خط برای زندگی


چند خط برای زندگی از گابریل گارسیا مارکز

۱- دوستت دارم نه بخاطر شخصيت تو بلکه بخاطرشخصيتی که من در هنگام با تو بودن پيدا ميکنم .

۲- هيچکس لياقت اشکهای تو را ندارد و کسی که چنين ارزشی دارد باعث اشک ريختن تو نمی شود.

۳- اگر کسی تو را آنطور که می خواهی دوست ندارد بدين معنی نيست که تو را با تمام وجودش دوست ندارد.

۴-دوست واقعی کسی است که دستهای تو را بگيرد ولی قلب تو را لمس کند.

۵-بدترين شکل دلتنگی برای کسی آن است که در کنار او باشی و بدانی که هرگز به او نخواهی رسيد.

۶-هرگز لبخند را ترک نکن حتی وقتی که ناراحتي چون هر کس امکان دارد عاشق لبخند تو شود.

۷-تو ممکن است در تمام دنيا يکنفر باشی ولی برای بعضی افراد تمام دنيا باشی.

۸-هرگز وقتت را با کسی که حاضر نيست وقتش را با تو بگذاراند نگذران

۹-شايد خدا خواسته است که ابتدا بسياری افراد نامناسب را بشناسی و سپس شخص مناسب را به اين ترتيب وقتی او را يافتی بهتر می توانی شکر گذار باشی .

۱۰-به چيزی که گذشت غم نخور و به آنچه که پس از آن آمد لبخند بزن .

۱۱-هميشه افرادی هستند که تو را می آزارند با اين حال همواره به ديگران اعتماد کن و فقط مواظب باش که به کسی که تو را آزرده دوباره اعتماد نکنی.

۱۲-خود را به فرد بهتری تبديل کن و مطمئن باش که خود را می شناسی قبل از آنکه شخص ديگری را بشناسی و انتظار داشته باشی او تو را بشناسد.

۱۳-زياده از حد خود را تحت قشار نگذار بهترين چيزها در زمانی اتفاق می افتد که انتظارش را نداری.

زهرا جون   
نویسنده : zahra DN ; ساعت ۱۱:٢۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٤ آذر ،۱۳۸٢

بهار زرد

اين تلفن خراب نيست ‚ تو معرفت نداري

نامه ها بي جواب نيست ‚ تو معرفت نداري

راه من و تو دور نيست ‚ تو از ترانه دوري

كوچه ها بي عبور نيست ‚ تويي كه سوت و كوري

تو بي صداتريني ‚ من از ترانه لبريز

تو به بهار زردي ‚ من گل سرخ پاييز

سيباي باغمون رو

ديواي قصه خوردن

انگاري توي اين شهر

نامه رسونا مردن

حتي خبر ندارم ‚ كجاي اين سكوتي

شاپرك رهايي ‚ يا شام عنكبوتي

حيف نگاه خيسم !‌ حيف همين ترانه

حيف حروف پاك اين همه عاشقانه

تو بي صداتريني ‚ من از ترانه لبريز

تو يه بهار زردي ‚ من گل سرخ پاييز

سيباي باغمون رو

ديواي قصه خوردن

انگاري توي اين شهر

نامه رسونا مردن
  
نویسنده : zahra DN ; ساعت ٤:٠۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢ آذر ،۱۳۸٢

گمشدم

گلاب مي خواهم كه بو كنم
هوا رو شستشوكنم
شراب مي خواهم وضو كنم
خدا روآرزوكنم

آبي به روي گل بزن!
به هر ستاره زل بزن!
به هر ترانه پل بزن!
نقاره و دهل بزن!

شميم گلزار و بيار
لاله تبدار وبيار
عطر علفزار و بيار
نافه تاتار وبيار
طبله عطار و بيار
چتر سپيدار و بيار
قباي دلدار وبيار

تاجو بيار!
تخت وبيار!
حمايلو رختو بيار!
فرشاي زريفو بيار!
چراغ پر نفتو بيار!

عشقو به آسمون ببر!
آرومو مهربون ببر!
به كوه بيستون ببر!
به كاخ چلستون ببر!

لطف پريوار كنين!
خانو خبردار كنين!
آتيشو انبار كنين!
خاك وگهربار كنين!
خواجه رو بيدار كنين!

تنگو پر از گلاب كنين!
پر از گلاب ناب كنين!
نديمه ها با گل بيان!
با دف وبا دهل بيان
هر چي گل پيرن كنن!
شكوفه ها رو تن كنن!
بگن سلام خوش اومدي!
خوبه كه سر خوش اومدي
صد تا سوار سوار كنين!
دروازه ها رو واكنين
هلهله وخروش كنين!
اسبارو ترمه پوش كنين!

به هر محل گذر كنين!
اتابكو خبر كنين
هوا بايد الك بشه
هفت قلم بزك بشه
خورشيد بايد سرخاب كنه
ابر سياهو آب كنه
كوهو بايد نقاشي كرد
دشتو بايد آب پاشي كرد
نقاشا فراشي كنن
فراشا نقاشي كنن

مهتابو جستجو كنين
دامنشو رفو كنين
ماه بايد تموم باشه
پهن رو پشت بوم باشه

ستاره ها زمين بيان
از نردبون پايين بيان
يه كار ديدني كنن
تو چشمه آبتني كنن

رقعه زركوب وبيار
كاغذ مرغوبو بيار
چرم طلا كوب و بيار
چاهدمحبوبو بيار

ستاره سحرمياد
گمشدم از سفر مياد
طاق زمين طلا بشه
جهان به كام ما ميشه
دوباره خرسند ميشم
شاه سمرقند ميشم

  
نویسنده : zahra DN ; ساعت ٤:٠۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٩ آبان ،۱۳۸٢

تغيير نظر در مورد پاييز

پاییز چه زیباست
مهتاب زده تاج سرِ کاج
پاشویه پُر از برگ خزان دیدة زرد است
بر زیر لب هره کشیدند خدایان
یک سایة باریک
هشتی شده تاریک

رنگ از رُخ مهتاب پریده
بر گونة ماه ابر اگر پنجه کشیده
دامان خودش نیز دریده

آرام دود باد درون رگ نودان
با شور زند نی لبک آرام
تا سروِ دلارام برقصد
پر شور
پر ناز بخندد
شبگیرِ سر دار

هر برگ که از شاخه جدا گشته به فکر است
تا روی زمین بوسه زند بر لبِ برگی
هر برگ که در روی زمین است
تا باز کند ناز و دود گوشة دنجی
آنگاه بپیچند
لب را به لب هم
آنگاه بسایند
تن را به تنِ هم
آنگاه بمیرند
تا باز پس از مرگ
آرام نگیرند
جاوید بمانند

سر باز از بغل باغچه آرند
آواز بخوانند:
- پاییز چه زیباست
پاییز چه زیباست
پاییزِ دو چشمِ تو چه زیباست.

سرمست لبِ پنجره خاموش نشستم
هرچند تو در خانة من نیستی امشب
من دیده بچشمانِ تو بستم
هرعکسِ تو از یک طرفی خیره برویم
این گوید:
- هیچ
آن گوید:
- برخیز و بیا زود بسویم

من گویم:
- نیلوفرِ کمرنگِ لبت را،
با شعر بگویم؛ با بوسه بشویم.
ای کاش...
ای کاش...
آن عکسِ تو از قاب درآید
همچون صدف از آب برآید
ای کاش...
جان گیری و بر نقش و گل بوتة قالی بنشینی
آنگاه به تن پیرهن از شوق بدرّی
از شور بلرزی
دیوانه همه شوق، همه شور
بیگانه پریشیده همه قهر –
همه نور!

بر بستر من نقش شود پیکر گرمت
آنگاه زنم پرده به یکسو
گویم که:
- من اینجا به لب پنجره بودم
گویی که:
- نه...، آنجا...!
آرام بگیریم
از عشق بمیریم
آنگاه، به پاییز
هر برگ که از شاخة جانم به کف باد روان است

هر سال که از عمر من آید به سرانجام
ببینم که به پاییز دو چشم تو هر آن برگ
هر درد
هر شور
هر شعر

از قلب من خسته جدا شد
باد هوس ات برد
آتش زد و خاکستر آنرا به هوا ریخت
من، هیچ نگفتم
جز آنکه سرودم:
- پاییز دو چشم تو چه زیباست!
پاییز چه زیباست
مهتاب زده تاج سرِ کاج
پاشویه پُر از برگ خزان دیدة زرد است
آن دختر همسایه لب نردة ایوان
میخواند با نالة جانسوز:
"خیزید و خز آرید که هنگام خزان است"

هر برگ که از شاخه جدا گشته به فکر است
تا روی زمین بوسه زند بر لبِ برگی
هر برگ که در روی زمین است، بفکر است.
تا باز کند ناز و دود گوشة دنجی
آنگاه بپیچند، لب را به لب هم
آنگاه بسایند، تن را به تنِ هم
آنگاه بمیرند
تا باز پس از مرگ، آرام نگیرند

جاوید بمانند
سر باز از بغل باغچه آرند
آواز بخوانند:
- پاییز چه زیباست
من نیز بخوانم:
- پاییزِ دو چشمِ تو چه زیباست.
چه زیباست!

  
نویسنده : zahra DN ; ساعت ٥:٢٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۸ آبان ،۱۳۸٢

چند نکته در مورد عشق و عاشقی

۱-خودت را دوست داشته باش تا به ديگران فرصت دوست داشتن بدهي.

۲-براي عشق هيچ گاه دير نيست. پس نگران گذران عمر نباش.

۳-عشق در بستر زمان شکل مي گيرد. پس بايد صبور باشي.

۴-تا نگردي گمشده خود را نمي يابي و اگر هم بيابي قدر آن را نمي داني. پس هيچگاه از جستجو باز نايست.

۵-سعي کن خودت باشي. گمشده واقعي تو تو را آنطور که هستي دوست مي دارد نه آنطور که خود مي پسندد.

۶-عشق در بستر ارتباط شکل مي گيرد. پس سعي کن به آنکه دوستش داري نزديکتر شوي.

۷-گمشده واقعي تو ابتدا عاشق سيرت توست بعد عاشق صورت تو. بنابراين خيلي دربند ظاهر خود نباش.

۸-بيشترين لذت عاشق از عشق است نه از معشوق. پس سعي کن عاشقتر باشي.

۹-نمي توان کسي را به زور عاشق کرد. فقط مي توان عاشق بود و مهربان و اجازه داد تا عشق در معشوق رشد کند. اگر هم معشوق نصيب عاشق نشد لااقل عشق او نصيب عاشق گشته است.

۱۰-کسی به کسی شک نمیکنه مگر اینکه خودش یه جای کارش بلنگه

۱۱-اگر مبنای ادم شناسی کسی این بود که هیچ کس قابل اعتماد نیست مگر اینکه خلافش ثابت بشه بدون که اون ادم نمیشه روش حساب احساسی باز کنی

۱۲-اگر کسی قدرت کمک کردن به بقیه رو داشته باشه ولی کمک نکنه یه روز اگه شما دست یاری به طرفش دراز کنی دست رد به سینت میزنه

۱۳-اگه میخوای رازت همیشه راز بمونه حتی برای خودتم تعریفش نکن
  
نویسنده : zahra DN ; ساعت ٥:۱٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۸ آبان ،۱۳۸٢

پندار تو

به پندار تو:

جهانم زيباست!

جامه ام ديباست!

ديده ام بيناست!

زيانم گوياست!

قفسم طلاست!

به اين ارزد كه دلم تنهاست؟

  
نویسنده : zahra DN ; ساعت ۸:٥٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۸ آبان ،۱۳۸٢

جوانی

جواني ، داستاني بود

پريشان داستان بي سرانجامي

غم آگين غصه تلخي كه از يادش هراسانم

به غفلت رفت از دستم، وزين غفلت پشيمانم

***

جواني چون كبوتر بود و بودم يكي طفل كبوتر باز

سرودي داشت آن مرغك ـــ

كه از بانگ سرودش مست بودم، شادمان بودم

به شوق نغمه مستانه او نغمه خوان بودم

نوائي داشت

حالي داشت

گه بي گاه با طفل دلم قال و مقالي داشت

***

جواني چو كبوتر بود و من بودم يكي طفلي كبوتر باز

كه او را هر زمان با شوق ، آب و دانه اي ميدادم

پرو بال لطيفش را بلبل ها شانه مي كردم

و او را روي چشم و سينه خود لانه مي دادم

***

ولي افسوس

هزار افسوس

يكي روز آن كبوتر از كفم پر زد

ز پيشم همچنان تير شهابي، تند، بالا رفت

***

به سو ي آسمانها رفت

فغان كردم ـــ

نگاهم را چنان صياد ـــ دنبالش روان كردم

ولي اوكم كمك چون نقطه شد و ز ديده پنهان شد

به خود گفتم كه :آن مرغك به سوي لانه مي آيد

اميد رفته روزي عاقبت در خانه مي آيد

ولي افسوس

هزار افسوس!

به عمري در رهش آويختم فانوس جشم را

نيامد در برم مرغ سپيد من

نشد گرم از سرودش خانه عشق و اميد من

كنون دور از كبوتر ، لانه خالي، آسمان خاليست

بسوي آسمان چون بنگرم تا كهكشان خاليست

***

منم آن طفل ديروزين ـــ

كه اينك در غم هم نغمه اي با چشم تو مانده

درون آشيان ز آن همنواي گرم خو يك مشت « پر » مانده

« پر او چيست داني؟ هاله ي موي سپيد من

فضاي آشيان خاليست

چه هست آن آشيان؟ ـــ

ويران دلم ، ويرانه ي عشق و اميد من

***

هزار افسوس!

هزار اندوه!

جواني رفت، شادي رفت ، روح و زندگاني رفت

غم آمد، ماتم آمد دشمن عشق و اميد آمد

پدر بگذشت، مادر رفت، شور عشق از سر رفت

سپاه پيري آمد ، هاله ي موي سپيد آمد

***

كنون من مانده ام تنها

ز شهر دل گريزان، رهنورد هربيابانم

سراپا حيرتم، درمانده ام، همرنگ اندوهم

چنان گمكرده فرزندي

به صحراي غريبي، بي كسي ، هم صحبت كوهم

***

صدا سر ميدهم در كوه:

كجائيد اي جواني، شادماني، كامرانيها؟!

جواب آيد به صد اندوه:

كجائيد اي جواني، شادماني، كامرانيها...؟!
  
نویسنده : zahra DN ; ساعت ٩:٤٤ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٤ آبان ،۱۳۸٢

نکته ها




مي توان ديوانه بود وعاقلانه رفتار کرد.

مي توان در يك لحظه تصميم گرفت و يك عمر رنج كشيد.

مي توان به رفتن ادامه داد ، خيلي بعد از آنكه تصور مي كني ديگر نمي تواني.

مي توان افكار را كنترل كرد و يا آنها تو راكنترل مي كنند.

بلوغ به تجربه هاي تو و درسهايي كه از آنها گرفتي مربوط است نه به سالهاي زندگيت.

مجبور نيستي دوستت راعوض كني ، اگر بداني دوستت عوض خواهد شد.

زندگيت مي تواند در يك لحظه توسط مردمي كه تو حتي نمي شناسي تغيير كند.

حتي زماني كه تصور مي كني چيزي براي بخشيدن نداري ميتواني به كسي كه كمك مي طلبد ببخشي.

اگر كسي آنگونه كه تو مي خواهي دوستت ندارد به اين معني نيست كه در عشق او نقصي هست.

كساني را كه بيشتر دوست داري زودتر از دست مي دهي.

ما اوني نيستيم که هستيم يا مي خوايم باشيم ، ما اوني هستيم که ديگران ميخوان باشيم


  
نویسنده : zahra DN ; ساعت ٩:٠٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٠ آبان ،۱۳۸٢

عجب می گذرد

  
نویسنده : zahra DN ; ساعت ٩:٢٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٥ آبان ،۱۳۸٢

 

هر که ناموخت ازگذشت روزگار
نیز ناموزد ز هيچ آموزگار؛

  
نویسنده : zahra DN ; ساعت ٩:٢٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٥ آبان ،۱۳۸٢









گويند رفتن سخت است
و اما ماندن سخت تر
دلنشين است رفتنی که ماندن ندارد
و چه دردناک رفتنی که بازگشت ندارد



سخن ديگر نمی گویی سخن پرداز خاموشم نرفتی هرگز از یادم نمی کردی فراموشم
نه راه رفته بازآئی نه چشم بسته بگشائی به مرگت بار تنهائی چه سنگین است بر دوشم



  
نویسنده : zahra DN ; ساعت ۱٠:۳٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٧ آبان ،۱۳۸٢
comment نظرات ()

ياد تو

ای که بيتو خودمو تکو تنها ميبينم هرجاکه پاميذارم تو رو اونجا ميبينم
يادمه چشمای تو پردرد و غصه بود قصه غربت تو قدر صد تا غصه بود

ياد تو هرجاکه هستم بامنه داره عمره منو آتيش ميزنه

توبرام خورشيدبودی توی اين دنيای سرد
گونه های خيسم دستای تو پاک ميکرد

حالا اون دستا کجاست اون دوتا دستای خوب
چرا بی صدا شده لب قصه گوی تو
.......................................

ياد تو هرجاکه هستم بامنه داره عمره منو آتيش

  
نویسنده : zahra DN ; ساعت ۱۱:۱٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٦ آبان ،۱۳۸٢
comment نظرات ()

photogalaxy

  
نویسنده : zahra DN ; ساعت ٦:٠٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٤ مهر ،۱۳۸٢
comment نظرات ()

 

به رهی ديدم برگ خزان ،
پژمرده ز بيداد زمان
كز شاخه جدا شد
چو ز گلشن رو كرده نهان ،
در رهگذرش باد خزان
چون پيك بلا بود
ای برگِ ستمديدهء پاييزی ،
آخر تو زگلشن ز چه بگريزی
روزی تو هماغوش گلی بودی ، دلداده و مدهوش گلی بودی
ای عاشق ِ شيدا ، دلدادهء رسوا ، گويمت چرا فسرده ام
در گل نه صفايی ، نی بوی وفايی جز ستم زِ وی نبرده ام
خار غمش در دل بنشاندم ، در ره او من جان بفشاندم
تا شد نو گلِ گلشن و زيب چمن
رفت آن گل من از دست ، با خار و خسی پيوست
من ماندم و صد خار ستم ، وين پيكر بی جان
ای تازه گلِ گلشن ، پژمرده شوی چون من
هر برگ تو افتد به رهی ، پژمرده و لرزان

  
نویسنده : zahra DN ; ساعت ۱٠:٠٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۳ مهر ،۱۳۸٢
comment نظرات ()

سفر



خدا گريه’ مسافر رو نديد

دل نبست به هيچ كس و دل نبريد

آدمو براي دوري از ديار

جاده رو براي غربت آفريد

از تمووم آدماي خوب و بد

از تموم قصه هاي خوب و بد

چي برام مونده به جز يه خاطره


شما میتونید با آهنگش بخونید
  
نویسنده : zahra DN ; ساعت ٩:۳٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۳ مهر ،۱۳۸٢
comment نظرات ()

اگه يه روز بري سفر

اگه يه روز بري سفر ... بري زپيشم بي خبر

اسير روياها مي شم ... دوباره باز تنهامي شم

به شب مي گم پيشم بمونه ... به باد مي گم تا صبح بخونه

بخونه از ديار ياري ... چرا مي ري تنهام مي ذاري

اگه فراموشم کني ... ترک آغوشم کني

پرنده دريا مي شم ... تو چنک موج رها مي شم

به دل مي گم خواموش بمونه ... ميرم که هر کسي بدونه

مي رم به سوي اون دياري ... که توش من رو تنها نذاري



اگه يروزي نوم تو تو گوش من صدا کنه

دوباره باز غمت بياد که منُ مبتلا کنه



به دل مي گم کاريش نباشه ... بذاره درد تو دوا شه

بره توي تموم جونم ... که باز برات آواز بخونم

اگه بازم دلت مي خواد يار يک ديگر باشي

مثال ايوم قديم بشينيم و سحر پاشيم

بايد دلت رنگي بگيره ... دوباره آهنگي بگيره

بگيره رنگ اون دياري ... که توش من رو تنها نذاري

اگه مي خواي پيشم بموني ... بيا تا باقي جووني

بيا تا پوست به استخونه ... نذار دلم تنها بمونه

بذار شبم رنگي بگيره ... دوباره آهنگي بگيره

بگيره رنگ اون دياري ... که توش من رو تنها نذاري

اگه يروزي نوم تو تو گوش من صدا کنه

دوباره باز غمت بياد که منُ مبتلا کنه

به دل مي گم کاريش نباشه ... بذاره درد تو دوا شه

بره توي تموم جونم ... که باز برات آواز بخونم



که باز برات آواز بخونم

که باز برات آواز بخونم
زهرا جون

  

نویسنده : zahra DN ; ساعت ٩:۳۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۳ مهر ،۱۳۸٢
comment نظرات ()

پاييز

باز پاييزآمد وجام غمم لبريز شد
هم زمين هم آسمان در چشم من پاييز شد
فصل پاييز است ودارد باز حرف تازه ای
قصه ای از غصه ای از درد بی اندازه ای
باز پاييز آمد وديوانه ديوانه ام
با تمام هستی ام با زندگی بيگانه ام
باز پاييز است ودر کار زمان وامانده ام
قافله سالار دل رفت و من اينجا مانده ام
باز پاييزبه نگاهم نقش ماتم می زند
خاطر آشفته ام را باز بر هم می زند
من گريزانم از اين پاييز زرد دلفريب
سخت بيزارم از آن با اين همه رنگ عجيب





باز آمد بوی ماه مدرسه بوی بازيهای راه مدرسه .
بوی ماه مهر ماه مهربان .................
يادش بخير چه دوران خوبی بود .... ای کاش بازم تکرار ميشد........

  
نویسنده : zahra DN ; ساعت ۱:۳٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱ مهر ،۱۳۸٢
comment نظرات ()

رهگذر كودكي

اي كاش هنوز رهگذر كوچه هاي دوران كودكي بودم.

كينه هاي ناشناخته را بر روي بادبادك ها به آغوش آسمان

مي سپردم و بعد دور از چشم مادر با ورقي ديگر از دفتر مشقم

بادبادكي زيبا درست مي كردم!

اي كاش در كوچه هاي كودكي مي ماندم و مهر را در همان

خنده هاي پر عاطفه و فريادهاي پرهياهوي بازي عموزنجيرباف

معنا مي كردم و بي وفايي را تنها به خاطر نصف نكردن گلابي

همكلاسي ام و ندادنش به من معني مي كردم! اما افسوس...

افسوس كه بعضي آرزوها بر دل مي ماند.




  
نویسنده : zahra DN ; ساعت ۳:٤٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳٠ شهریور ،۱۳۸٢
comment نظرات ()

 

من از پشت شبهاي بي خاطره
من از زندان غم آمدم
من از آرزوهاي دور و دراز
من از خواب چشمان نم آمدم
تو تعبير روياي ناديده اي
تو نوري كه بر سايه تابيده اي
تو يك آسمان بخشش بي طلب
تو بر خاك ترديد باريده اي
تو يك خانه در كوچه زندگي
تو يك كوچه در شهر آزادگي
تو يك شهر در سرزمين حضور
تويي راز بودن...به اين سادگي
مرا با نگاهت به رويا ببر
مرا تا تماشاي فردا ببر
دلم قطره اي بي طپش در سراب
مرا تا تكاپوي دريا ببر


زندگي باغي بزرگه

پره از گلهاي تازه

هر كسي يه باغچه از عشق

واسه ي دلش مي كاره



  
نویسنده : zahra DN ; ساعت ٥:٤٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٧ شهریور ،۱۳۸٢

رهنمون

به خاطر بسپار: 1-در قلب خود بنويس هر روز بهترين روز سال است.(امرسون)
2-بد ترين كلمات نمي دانم، نمي توانم ونمي شوداست.(ناپلئون)
3-بگو دشمنانت كيستند؟ تابگويم كيستي.(ميشل فوكو)
4-خطا كردن يك كار انساني است اما تكرار آن يك كار حيواني.(آناتول فرانس)
5-بايد ترسيد نه از مرگ بلكه از زندگي پوچ.(برتولت برشت)
6-انتخاب نكردن خود نوعي انتخاب است.(ژان پل سارتر)
7-براي زندگي فكر كنيد ولي غصه نخوريد .(ديل كارنگي)
8-در دنيا كسي نيست كه وجودش براي كاري بدرد نخورد. (خواجه نظام الملك)
9-از دست دادن اميدي پوچ وآرزوئي محال، خود موفقيت بزرگي است.(ويليام شكسپير)
10-دوست من كسي است كه من مي توانم جلوي او با صداي بلند فكر كنم.(امرسون)
11-نعمتهاي خود را بشماريد نه محروميت ها را.(ديل كارنگي)
12- آدمي بايد از ديگري فراتر رود يا بگذارد كه ديگري از او فراتر رود.(ژان پل سارتر)
13-اگر توانستم فراتر از ديگران ببينم، بدان سبب بود كه بر شانه غولان ايستاده ام.(نيوتن)
14- انسان عاقل فرصتها را مي آفريند و منتظر پيداشدن آنها نمي ماند.(فرانسيس بكن)
15-هر اقدام بزرگ ابتدا محال به نظر مي رسد.(موتاسي كارلايل
16-براي اينكه بدانيم زندگي چقدر كوتاه است، بايد زياد عمر كنيم.(شوپنهاور)
17-كساني كه به اثبات بديهيات مي پردازند، شمع روشن مي كنند كه آفتاب را ببينند.(ارسطو)
18-اگر براي يك اشتباه هزار دليل بياوريم آنوقت ميشود هزار ويك اشتباه.(ابن سينا)
19-استعداد و نبوغ در سلوك شخصيت در طوفانهاي عظيم شكل مي گيرد.(گوته)
20- رنج كشيدن، درس اول زندگي است.(نيچه)
21-هرگز حوصله را از دست ندهيد چرا آخرين كليدي است كه در را خواهد گشود.(سنت اگروپري)
22-به عوض آنكه به تاريكي لعنت بفرستي، يك شمع روشن كن.(كنفوسيوس)
23-با گذشته ات نمي تواني براي آينده ات برنامه ريزي كني.(ادموند برگ)
۲۴-چشم دوختن به ميز، قدرت تميز را از انسان مي گيرد. (دكترسنگري)
25-منشأ همه رنجهاي ما قياس است.(آلبركبمو)
26-هيچ روزي از امروز باارزشتر نيست.(گوته) 27
۲۷-تصميم شبيه ماهي است گرفتن آن آسان و نگهداشتن آن دشواراست.(الكساندر دوما)
28-ارزش دل به حرفهايي است كه براي نگفتن دارد. (دكتر شريعتي)
29-آنانكه گذشته را فراموش كنند محكوم به تكرار مجدد آنند.(جرج سانتايانا)
30-اگر خاموش باشي كه ديگران تورا به سخن درآورندبهتر از آنكه درحال سخن گفتن خاموشت كنند.(سقراط)



زهرا جون   
نویسنده : zahra DN ; ساعت ۳:٤٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٦ شهریور ،۱۳۸٢
comment نظرات ()

 

هرگز به آرزوهای دیگران نخندید .کسی که آرزویی ندارد هیچ نیست.
  
نویسنده : zahra DN ; ساعت ۱۱:٥٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٦ شهریور ،۱۳۸٢
comment نظرات ()

عبرت

سعی کنيد وقتی شکست میخورید از آن درس بگيريد" و نگذارید که باعث شکست دیگری شود.   
نویسنده : zahra DN ; ساعت ۱۱:٤٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٦ شهریور ،۱۳۸٢
comment نظرات ()

 

غايبان ِ صحنه
چه می گويند

چه دارند که بگويند
از آنچه نديده و نشنيده و نپرسيده اند

  
نویسنده : zahra DN ; ساعت ۱٠:٥٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٦ شهریور ،۱۳۸٢
comment نظرات ()

 

آدمی ساخته افکار خويش است. فردا همان خواهد شد که امروز می انديشيده است.

  
نویسنده : zahra DN ; ساعت ۳:٢٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٦ شهریور ،۱۳۸٢
comment نظرات ()

 




دنيا آنقدر وسيع است که برای همه مخلوقات جايی هست. که به جای آنکه جای کسی را بگيريد، تلاش کنيد جای واقعی خود را بيابيد.


لازمه قضاوت، شکيبايی به هنگام شنيدن، تامل به هنگام گفتن، بصيرت به هنگام رسيدگی، و بی طرفی به هنگام داوری است.

  
نویسنده : zahra DN ; ساعت ٦:۳٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۳ شهریور ،۱۳۸٢
comment نظرات ()

سخنی از بزرگان

مهم نيست که شما سرنگون شوِید مهم آن است که دوباره به پا خيزيد .


اگر قبل از هر کاری انگشت خود را آهسته به پيشانی خود بزنيد مجبور نخواهيد شد در پايان کار با مشت محکم بر فرق خود بکوبيد .

خنده طبيعی، فرياد موتور نيرومند بدن است، در حالتی که گريه نماينده ضعف و ناتوانی می باشد. خنده بهترين اسلحه جنگ در زندگی است.

زهرا جون   
نویسنده : zahra DN ; ساعت ٥:٤٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۳ شهریور ،۱۳۸٢
comment نظرات ()

روز قضا

هيچ نشانی بر انسان نيست

که بگويد خوب است يا بد

هيچ برچسبی يا علامت گويايی

که نشان دهد او مملو از دروغهاست

تو باکردارت شناخته خواهی شد

زمان می گويد و حقيقت نشان می دهد

هر بار که ما نفس می کشيم

به مرگ نزديک تر شده ايم


  
نویسنده : zahra DN ; ساعت ۳:٢٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۳ شهریور ،۱۳۸٢
comment نظرات ()

باز باران" بياد اون دوران"

باز باران
باز باران
با ترانه
با گهرهای فراوان
می خورد بر بام خانه

من به پشت شیشه تنها
ایستاده
در گذرها
رودها راه اوفتاده

شاد و خرم
یک ــ دو سه گنجشک پر گو
باز هر دم
می پرند این سو و آن سو

می خورد بر شیشه و در
مشت و سیلی
آسمان امروز دیگر
نیست نیلی

یادم آرد روز باران
گردش یک روز دیرین
خوب و شیرین
توی جنگل های گیلان

کودکی ده ساله بودم :
شاد و خرم
نرم و نازک
چست و چابک

از پرنده
از خزنده
از چرنده
بود جنگل گرم و زنده

آسمان آبی چو دریا
یک ــ دو ابر این جا و آن جا
چون دل من
روز روشن

بوی جنگل تازه و تر
همچو می مستی دهنده
بر درختان می زدی پر
هر کجا زیبا پرنده

برکه ها آرام و آبی
برگ و گل هر جا نمایان
چتر نیلوفر درخشان
آفتابی.

سنگ ها از آب جسته
از خزه پوشیده تن را
بس وزغ آنجا نشسته
دم به دم پر شور و غوغا

رودخانه
با دو صد زیبا ترانه
زیر پاهای درختان
چرخ می زد چرخ می زد همچو مستان .

چشمه ها چون شیشه های آفتابی
نرم و خوش در جوش و لرزه
توی آنها سنگ ریزه
سرخ و سبز و زرد و آبی .

با دو پای کودکانه
می دویدم همچو آهو
می پریدم از سر جو
دور می گشتم ز خانه .

می پراندم سنگ ریزه
تا دهد بر آب لرزه
بهر چاه و بهر چاله
می شکستم

می کشانیدم به پایین
شاخه های بید مشکی
دست من می گشت رنگین
از تمشک سرخ و مشکی

می شنیدم از پرنده
داستان های نهانی
از لب باد وزنده
رازهای زندگانی

هر چه می دیدم در آنجا
بود دلکش بود زیبا
شاد بودم
می سرودم

« روز ! ای روز دل آرا !
داده ات خورشید رخشان
این چنین رخسار زیبا
ور نه بودی زشت و بی جان »

این درختان
با همه سبزی و خوبی
گو ؛ چه می بودند جز پاهای چوبی
گر نبودی مهر رخشان ؟

« روز ! ای روز دل آرا
گر دل آرایی است از خورشید باشد
ای درخت سبز و زیبا !
هر چه زیبایی است ؛ از خورشید باشد ».

اندک اندک ؛ رفته رفته ؛ ابرها گشتند چیره
آسمان گردید تیره
بسته شد رخساره ی خورشید رخشان
ریخت باران ریخت باران

جنگل از باد گریزان
چرخ می زد همچو دریا
دانه های گرد باران
پهن می گشتند هر جا

برق چون شمشیر بران
پاره می کرد ابرها را
تندر دیوانه غرّان
مشت می زد ابر ها را .

روی برکه مرغ آبی
از میانه ؛ از کناره
با شتابی
چرخ می زد بی شماره

گیسوی سیمین مه را
شانه می زد دست باران
باد ها با فوت خوانا
می نمودندش پریشان

سبزه در زیر درختان
رفته رفته گشت دریا
توی این دریای جوشان
جنگل وارونه پیدا

بس دل آرا بود جنگل
به ! چه زیبا بود جنگل
بس ترانه ؛ بس فسانه
بس فسانه ؛ بس ترانه

بس گوارا بود باران
به ! چه زیبا بود باران
می شنیدم اندرین گوهر فشانی
رازهای جاودانی پندهای آسمانی

« بشنو از من؛ کودک من !
پیش چشم مرد فردا
زندگانی ــ خواه تیره، خواه روشن ــ
هست زیبا ؛ هست زیبا ؛ هست زیبا ؛
  
نویسنده : zahra DN ; ساعت ۳:٥۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٠ شهریور ،۱۳۸٢
comment نظرات ()

دنيا

بعضی ما آدما دنياهای خيله کوچولوی داريم
چی بگم:اينا خيلی هم زود به ته دنيا شون ميرسن .ته .ته .ته....
حالا شما تصور کنين که توی دل اينجور آدما هيچ جور‌‌‌‌‌ شخصيتی‌ هم‌ نمينگنجه
به‌ قول بزرگی اين آدما جهانبينی‌ مورچه ای دارن
همه‌ دنيآشون همون‌ جلوی‌ پاشون.جلوی.جلوی.جلو....
اه...

بيآين سعی کنيم‌زندگی کنيم‌‌ نه‌‌ زنده مانی کنيم   
نویسنده : zahra DN ; ساعت ۳:٤٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٠ شهریور ،۱۳۸٢
comment نظرات ()

 

مگر می شود از کودکی پا برهنه نوشت ولی نگاهی گريان نداشت مگر می شود از درد نوشت ولی بدنبال درمان نبود مگر می شود از عشق نوشت ولی نتوان عشق را تفسير کرد مگر می شود از آفتاب نوشت ولی خورشيد را در سرزمين عشق نديد ما آمده ايم که برويم اما نه با کوله ای خالی کوله هايمان را از عشق از نفرت هم زمان بايد پر کنيم مگر می شود آزادی را دوست داشت ولی از در بند بودن نفرت نداشت   
نویسنده : zahra DN ; ساعت ۳:٠٦ ‎ب.ظ روز شنبه ۸ شهریور ،۱۳۸٢
comment نظرات ()

افسوس

افسوس که اين مزرعه را اب گرفته
دهقان مصيبت زده را خواب گرفته
خون دل ما رنگ می ناب گرفته
وز سوزش تب پيکرمان تاب گرفته
رخساره هنر گونه ی مهتاب گرفته
چشمان خرد پرده ز خوناب گرفته
  
نویسنده : zahra DN ; ساعت ٦:۱۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٤ شهریور ،۱۳۸٢
comment نظرات ()

 

صادقانه گریستن.
تنها ترین یار:
زیبا ترین شقایق.
تنها ترین عشق:
گویا ترین غزل غزلها است.
ای عاشقانه ها
که به سبز و صمیمیت و صحراها گفتم
کودکانه ترین ایام
عاشقانه ترین زیستن بود.
ای آبی!
ای آسمان!
به پاس روز موعود
در سخت ترین فصل ها
به پاس سبز ترین سبزینه های سرکش
به پاس عاشقانه ترین صداها
مرا صدا کن
که زیبا ترین یار
عاشقانه ترین شعر است
مرا صدا کن
مرا که تمام فصل ها را
عاشق بودم










دیگه شعرام واسه چشمای تو تازگی نداره
دلم از دستِ تو زندگی نداره

تو می گی خسته می شی چشمام و می کنی فراموش
ولی من عاشقتم عاشق که خستگی نداره

می گی من دوست ندارم برو و صرفنظر کن
دیوونم اینکه به احساس تو بستگی نداره

تو می گی ساده بگیر زندگی رو منو رها کن
عاشقی خط خطیه صافی و سادگی نداره

تو می گی یه کم غرور داشته باش و منطقی تر شو
کارم از غرور گذشته هر چی که بگی نداره

من می گم دلم شکسته س تو می گی اون که سپردیش
دلی که سپرده شد دیگه شکستگی نداره

می گم التماس چشمام کافی نیست واسه نگاهت؟
می گی که عشق تو حالتِ همیشگی نداره

تو می گی دیوونه ام تو راست می گی
غیر من هیچکس این حسّی که تو می گی رو نداره




  
نویسنده : zahra DN ; ساعت ٢:٥۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٤ شهریور ،۱۳۸٢
comment نظرات ()

ژرفای عشق

عشق از ژرفای خويش آگاه نميشود ,جز در لحظه جدائی...
  
نویسنده : zahra DN ; ساعت ٦:٠٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٥ امرداد ،۱۳۸٢

 

عشق ميزبانی مهربان است . گرچه برای ميهمان ناخوانده ؛ خانه عشق سراب است ......






زهرا جون   

نویسنده : zahra DN ; ساعت ٧:٥۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳۱ تیر ،۱۳۸٢


زندگی ميگذرد
گرچه به ما بد گذرد باز هم می گذرد
می گذرد ... چون زندگی در گذر است
  
نویسنده : zahra DN ; ساعت ۱٠:۳٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۳٠ تیر ،۱۳۸٢

زندگی گره ای نيست که در جستجوی گشودن آن باشيم




زندگی واقعيتی است که بايد آنرا تجربه کرد .
  
نویسنده : zahra DN ; ساعت ٧:٤٩ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۸ تیر ،۱۳۸٢

زندگی



زندگی با همه وسعت خويش
محفل ساده غم خوردن نيست
حاصلش تن به قضا دادن و پژمردن نيست
اضطراب و هوس ديدن و نا ديدن نيست
زندگی چيست !

  

نویسنده : zahra DN ; ساعت ۱۱:٠۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٥ تیر ،۱۳۸٢

دست از دل من بردار اجبار نمی خواهم
عمريست که دل تنگم تکرار نمی خواهم
اين تشنه کوير دل در حسرت ديدارت
می سوزد و می گريد ديدار نمی خواهم
آسوده مرا بگذار در غربت غمگينم
من بخت سياهم را بيدار نمی خواهم
بی حضور سبز تو بيمارم می دانی
گونه های خيسم را تبدار نمی خواهم
رد پا ی مهر تو جا مانده بر احساسم
بگذر ز من رسوا غمخوار نمی خواهم
زهرا جون   
نویسنده : zahra DN ; ساعت ٦:٤٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٤ تیر ،۱۳۸٢

عشق


عشق ورزيدن خطاست حاصلش ديوانگی است
عشق بازان همگی ديوانه اند
عاشقان بازيگر اين بازی طفلانه اند
عشق کو !
عاشق کجاست !
معشوق کو!
جنبش نفس است عشقش خوانده اند
آنکه می سوزد ز برق عشق آتش سوز ما
آنکه می ميرد ز شوق ديدن امروز ما
گر بیابد دلبر تازه تری
عشق عالم سوز خاموش می شود

چهرهء ما هم فراموش می شو د



زهرا جون   
نویسنده : zahra DN ; ساعت ۱۱:۱٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۳ تیر ،۱۳۸٢


رفيق نيمه راه من
سفر خوش خير همراهت
من از آغاز ميلاد تو همراهت
سفر کردم ......... پس از یک عمر دانستم سفر با مردم نامرد دشوار است
سفر با همره نامهربان تلخ است
برو ای بد سفر ای یار نا همرنگ
که می گویم مبارک باد بر خود این جدایی را تو را نفرین نخواهم کرد
دعایت می کنم با حال دلتنگی که یابی کعبه مقصود و فردایی طلایی را

رفیق نیمه راه من


تو قدر من ندانستی درون آب ماهی قدر دريا را نمی داند
zahra joon   
نویسنده : zahra DN ; ساعت ٥:۱٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٢ تیر ،۱۳۸٢


رفيق نيمه را من

جز خودم با همه احساس غريبی می کنم حرفهای سينه را در دل اسيری ميکنم
بس که رنجاندند اين دل سينه ام در هم شکست تار وپود این تن بی جان از هم گسست
زندگی با اين همه دلبستگی ويرانه شد سينه ام در کوچه های بی کسی آواره شد
هيچ عشقی جز خدا باآدمی يکرنگ نيست خنده های عاشقی جز حيله و نيرنگ نيست
آنکه روزی دل به دستش داده ام در سينه مرد اين دل ديوانه را بر روزگار غم سپرد
او که پيوند عزيز عشق را در هم شکست بهتر آن باشد که هرگز بر دلش دامن نبست
کاش از اول دلم در حيله و نيرنگ بود جای عشقش در دل تاريک من نيرنگ بود

  
نویسنده : zahra DN ; ساعت ۱۱:٥٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٢ تیر ،۱۳۸٢